نامداران بينشان
گفت و گو با همسران شهيدان بزرگوار حميد و مهدي باكري
اسفندماه يادآور عروج سرداران رشيد اسلام حاج ابراهيم همت، مهدي و حميد باكري، حسين خرازي و عباس كريمي4 است؛ بهانهاي شد تا در گفت و گوي اين شماره در خدمت همسران فداكار برادران شهيد باكريها باشيم.
سركار خانم صفيه مدرسي ﴿همسر شهيد مهدي باكري﴾ و سركار خانم فاطمه اميراني ﴿همسر شهيد حميد باكري﴾ ما را در اين گفت و گوي صميمانه ياري نمودهاند.
m با تشكر و سپاس از همسران شهيدان والامقام باكريها تقاضا داريم ضمن معرفي خود، شمّهاي از زندگي شخصي آن عزيزان براي خوانندگان <نامهي جامعه> بفرماييد.
صفيه مدرسي: مهدي باكري در سال 1333 شمسي در مياندوآب به دنيا آمد.
با ورود به دانشگاه، مرحلهي جديدي از زندگي علمي و سياسي او آغاز شد. او كه فارغالتحصيل رشته مهندسي مكانيك از دانشگاه آذر آبادگان تبريز بود در همان سالها به شكل جدّي پا به عرصهي مبارزات سياسي و انقلابي گذاشت. مطالعهي كتاب <ولايت فقيه> امام خميني1، نقش مهمي در شكلگيري شخصيت او برجاي گذاشت.
او در دانشگاه، درسخوان و ياور دانشجويان، و بيرون از دانشگاه، يك دانشجوي پر شور و حال و واقف به اوضاع و احوال زمان بود. او و دوستانش نقش مهمي در برپايي تظاهرات شهر تبريز در پانزدهم خرداد 1354 و 1355 داشتند. در همان سالها ساواك بارها او را براي بازجويي به ادارهي امنيت برد، اما چون مدركي عليه او پيدا نكردند، آزاد شد ولي تحت نظر آنها بود.
پس از گرفتن مدرك مهندسي، دوستانش اصرار ميكردند كه ادامه تحصيل بدهد، اما مهدي اعتقاد داشت كه بايد براي ادامهي مبارزه از محيط دانشگاه خارج شود.
در سال 1356، به عنوان افسر وظيفه به خدمت سربازي رفت و به تهران مأمور شد.
در بحبوحهي انقلاب، مهدي به فرمان امام خميني1 از پادگان گريخت و به اروميه بازگشت. اين دوران، آغاز زندگي مخفي او و تلاش براي سازماندهي نيروهاي جوان و تربيت آنها براي ياري انقلاب بود.
با پيروزي انقلاب، مهدي نقشي فعال در سازماندهي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي داشت. مدتي هم دادستان دادگاه انقلاب اروميه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به انتخاب شوراي شهر اروميه، مسؤوليت شهرداري اروميه را بر عهده گرفت.
فاطمه اميراني: بنده فاطمه اميراني همسر شهيد حميد باكري هستم و در آذرماه 1335 متولد شدم. فارغ التحصيل رشتهي مهندسي آبياري در سال 58 هستم و در حال مشغول تدريس رياضي ميباشم.
شهيد حميد باكري اول آذرماه 1334 به دنيا آمد. يك سال و نيم داشت كه مادرش را در تصادف رانندگي از دست داد. از آنجا كه خانوادهاي فهيم و فرهنگي داشت؛ به كمك عمهها و مادربزرگ و همسري كه پدرش پس از فوت مادر حميد اختيار كرد، بزرگ شد. تحصيلات ابتدايي و سيكل اول دبيرستان را در كارخانه قند اروميه و سيكل دوم دبيرستان را در رشته رياضي دبيرستان فردوسي به پايان رساند. چون در كنكور قبول نشد با مشورت مهدي به سربازي رفت و سپس براي ادامه تحصيل راهي كشور آلمان شد و در رشته مهندسي عمران ثبت نام نمود. در همين ايام مرتب به سوريه رفت و آمد داشت و دوره چريكي را در لبنان و سوريه گذراند. با هجرت حضرت امام خميني1 به پاريس، نزد ايشان رفت. اندكي بعد به منظور حمل اسلحه براي مبارزين عازم سوريه شد. پس از پيروزي انقلاب در سنگر دفاع و مقابله با نيروهاي ضد انقلاب در منطقه آذربايجان غربي مشغول فعاليت شد. با شكلگيري سپاه عضو آنجا گرديد و سپس مسؤول تشكيل بسيج شد. دي ماه 59 به جبهه جنوب رفت و در نبرد با كفار بعثي به صف رزمندگان اسلام پيوست. در عمليات فتح المبين همدوش دو شهيد بزرگوار مهدي ـ برادرش ـ و احمد كاظمي بود. در ارديبهشت 1361 در عمليات بيت المقدس و آزاد سازي خرمشهر شركت كرد. آنها اولين گرداني بودند كه وارد خرمشهر شدند.
در تابستان 1361 در عمليات رمضان شركت كرد. حضور در منطقه سومار و دزفول و عمليات والفجر مقدماتي نيز از افتخارات او بود. فروردين سال 62 در عمليات والفجر1 زخمي شد. با اين وجود در عمليات والفجر 4 نيز شركت نمود. آخرين رزم اين شهيد عزيز عمليات خيبر بود كه در اسفند 1362 صورت گرفت و عاقبت در تاريخ 6/12/1362 به آرزوي ديرينهاش رسيد.
m از فعاليتهاي افراد خانوادهي شهيدان باكري در دوران انقلاب بفرماييد.
صفيه مدرسي: با توجه به اينكه رژيم پهلوي برادر بزرگ آقامهدي را كه علي آقا نام داشت، به شهادت رساند؛ ايشان با وارد شدن به دانشگاه مبارزات خود را عليه رژيم آغاز كرد و هميشه به خاطر برادرش علي تحت نظر ساواك بود. او با هوش و زيركتر از آن بود كه رد پايي براي آنها باقي بگذارد. بارها توسط ساواك دستگير و آزاد شد. او سختترين كارها يعني؛ پخش كتابهاي ممنوع و اعلاميههاي حضرت امام1 و جزوهها را در ميان دانشجويان به عهده گرفته بود.
فاطمه اميراني: برادر بزرگ ايشان علي باكري مهندس شيمي و استاد دانشگاه شريف بود و عليه رژيم شاه فعاليت ميكرد و بالاخره در راه دفاع از اسلام و مبارزه با طاغوت در 30 فروردين سال 50 شهيد شد. برادر كوچكتر از ايشان نيز دستگير و تا سال 57 در زندان طاغوت بود. حميد و مهدي هميشه مورد محبت برادر بزرگترشان بودند، و حتي مهدي يك سال تحصيلي را نزد برادرش در تهران زندگي كرد. حميد ميگفت: <برادرم هميشه براي ما كتاب ميآورد، و سعي ميكرد در خودسازي به ما كمك كند>.
m از ميزان آشنايي و ازدواجتان با شهيد بزرگوار برايمان بگوييد.
صفيه مدرسي: مهرماه 1359 بود و تازه جنگ تحميلي عراق عليه ايران شروع شد آقا مهدي به خواستگاري من آمد. تا آن زمان فقط يك بار او را در تلويزيون ديده بودم كه به عنوان شهردار اروميه خيلي شمرده و متين صحبت ميكند. بنده توسط يك دوست مشترك به آقا مهدي معرفي شدم و به خاطر ايمان، اعتقاد و از همه بالاتر اخلاصش او را به همسري انتخاب كردم. فكر ميكنم كه ايشان كسي را ميخواست كه در مبارزات و فعاليتهاي ديني همراه و هم اعتقاد او باشد. شرايطش را پرسيدم، مهدي شرطي جز اطاعت از دستورهاي الهي و پيروي از خط امام خميني1 نداشت. من هم با جان و دل پذيرفتم.
فاطمه اميراني: آشنايي ما مربوط به روابط خانوادگي ميشود. من با خواهر آقا حميد دوست بودم. در آن زمان من دانشجو بودم و ميخواستم فعاليت مبارزاتي عليه رژيم طاغوت داشته باشم. اسلام به عنوان يك تفكر و روش زندگي برايم مهمّ بود. از آنجا كه من و آقا حميد آگاهانه يك راه را براي زندگي انتخاب كرده بوديم، فكر ميكنم 70 يا 80% توافق و تفاهم روي همين مسأله استوار بود. فرهنگ خانوادهها نيز خيلي به هم نزديك بود. به همين خاطر هيچ مشكلي براي درك متقابل همديگر نداشتيم و همفكري در اين زمينه ملاك انتخاب ما بود. هر دو نفر يك هدف و برنامه در زندگي داشتيم. من و آقا حميد نه تنها همسر خود را، بلكه همراه و دوست و رفيق براي سفر زندگي پيدا كرده بوديم.
وقتي حميد به من پيشنهاد ازدواج داد، ميخواستم بگويم <نه>، فكر ميكردم پدرم موافق نباشد. من داشتم ليسانس ميگرفتم و حتماً مهندس ميشدم و او ديپلم داشت و اين مسأله با ملاكهاي آن روزها نميخواند، ولي بعد در خلوت و تنهايي به خودم گفتم تو چه اشكال شرعي و عرفي ميتواني از حميد بگيري كه بگويي نه؟!
m سركار خانم اميراني! با وجود اختلاف سطح تحصيل شما با همسرتان چه چيز موجب رضايت شما و خانوادهتان بر اين ازدواج گرديد؟
فاطمه اميراني: آن زمان سالهاي بين 57 ـ 54 بيشترين رشد فكري براي جوانان بود. ما هم مثل بقيه جوانان اهل مطالعه و تحقيق بوديم. شايد به اندازه يك دوره كارشناسي تاريخ و فلسفه مطالعه كرده بوديم.
بيشتر مطالعات در زمينهي مسايل اقتصادي، اجتماعي و اخلاقي بود. با علاقهي زياد در پي يادگيري و فهم و عمل به قرآن و احاديث و روايات بوديم. حميد براي من در همان مدت كوتاه يك معلم بود و هنوز هم درسهاي او چراغ راه من و بچههايم است. شايد من بيشتر از او فيزيك و رياضي بلد بودم، ولي او از نظر روحي از من جلو زده بود. پس از ازدواج بيشتر متوجه روح بزرگ حميد شدم. خودش نميخواست به روي من بياورد كه از نظر روحي از من جلو زده بود. يك روز نامهاي را به من نشان داد كه وقتي ميخواست به آلمان برود، براي خودش نوشته بود؛ پر از نقاط مثبت و منفي خودش بود. از خصلتهاي ارثي تا خصلتهاي تأثير گرفته از خانواده و محيط. همانجا بود كه فهميدم ميخواهد من نقاط ضعفش را بدانم، تا او را زياد پيش خودم بزرگ نكنم.
يادم ميآيد يكبار ماشين خراب شد. كاپوت ماشين را بالا زد تا ببيند مشكل از كجاست؟! گفتم: حميد من 10 واحد ماشين آلات گذراندم و بلدم موتور ماشين را پياده يا سوار كنم، ولي هرچه فكر كردم آن روز چيزي يادم نيامد. با اينكه اين ماجرا خنده داربود، ولي براي من درس بزرگي بود.
m كداميك از ويژگيهاي اخلاقي و روحي ايشان مورد توجه بستگان و اطرافيان بود؟
صفيه مدرسي: يكي از ويژگيهاي بارز آقا مهدي اخلاص و بي ريايي او بود. اطاعت از امام تار و پود زندگي او را تشكيل ميداد و ساده زيستياش زبانزد عام و خاص بود.
در توسلات بيشتر از همه به امام حسين7 ارادت داشت. در مراسم عزاداري امام حسين7 كه شركت ميكرد از شدت گريه شانههايش تكان ميخورد. زيارت عاشورا و دعاهاي هر روز و ادعيه بعد از نماز را ميخواند.
ايشان هيچگاه از فعاليتهاي قبل از انقلاب و بعد از آن سخن نميگفت و اين يكي از صفات بارز او بود كه مبادا با گفتن آنها اجرش كم شود. شايد خود را خيلي كوچكتر از اين ميدانست و ميگفت من كاري انجام نميدهم، همهي كارها را بسيجيها انجام ميدهند.
فاطمه اميراني: آقا حميد به معناي واقعي كلمه، سنگ صبور بود. آدم ميتوانست راحت با او زندگي كند و هرگز احساس ناراحتي نكند. هميشه سعي ميكرد همه چيز را خوب درك كند. به توكّل آقا حميد كه فكر ميكنم، به اين نتيجه ميرسم كه آدم هرچه بخواهد به دنيا توجه كند به جايي نميرسد! حميد با دست خالي و دل محكم اين راه را خندان ميپيمود.
m كدام يك از صفات روحي و اخلاقي ايشان تأثير گذار بود؟
صفيه مدرسي: تعهّد و مقاومت او در برابر دفاع از اعتقاداتش. آقا مهدي در مقابل حق و حقيقت گويي از هيچ چيز ترس و هراس نداشت و خيلي بيباك و بيپروا مسايل را بيان ميكرد.
فاطمه اميراني: بعضي از ويژگيهاي آقا حميد متأثر از تربيت صحيح و اصولي خانواده بود كه البته در همهي فرزندان اين خانواده ديده ميشد. مهرباني، صداقت، اخلاص و صبر او شاخص بود. او در جهت اصلاح شخصيت خودش سعي و تلاش زياد ميكرد، به دنبال رفع اشكالات شخصياش بود. توكل به خدا و تقواي الهي او را در سن جواني به كمالات خوبي رسانده بود. خطبه همّام مرا به ياد خصوصيات آقا حميد مياندازد. او رياكار نبود و سعي ميكرد در همهي كارهايش اخلاص داشته باشد تا فردي موحّد گردد. او خدا را ناظر و حاضر ميديد، حتي به شوخي هم دروغ نميگفت و غيبت نميكرد. دربارهي كسي كه او را آزرده بود، حرفي نميزد. هميشه ميگفت: فاطمه نسبت به انسانها نظر نده؛ شايد بدترين آدمها، بهترينها باشند و برعكس بهترين در اثر لغزش بدترين شوند. او معتقد بود كه نبايد خودمان را در مواضع اتهام قرار دهيم، چون گناهش به خودمان بر ميگردد.
m به نظر شما توجه به چه مسايلي در نوجواني و جواني باعث عظمت و عزت ايشان در طول دوران زندگي شد؟
صفيه مدرسي: اعتقاد قلبي آقا مهدي به خدا و آخرت خيلي زيبا بود. با توجه به ظلمي كه رژيم طاغوت به خانواده آنها كرده بود و برادر بزرگترشان را به شهادت رساند و حتي اجازه برگزاري مراسم ترحيم به خانوادهي آنها نداد و جنازهي برادر شهيدشان را هم تحويل خانواده نداد. اينها انگيزهاي شد تا ايشان بهترين دوران زندگي و جواني خود را به خودسازي و مبارزه با نفس اختصاص دهد تا بتواند در مبارزات و جهاد اصغر سربلند و پيروز بشود. به نظر من اين مسأله موجب عظمت و عزت در دنيا و آخرت براي آقا مهدي شد.
فاطمه اميراني: اولاً: تربيت خوب خانواده؛ زيرا آنها از نظر اخلاقي در خانوادهاي سالم بزرگ شده بودند. الگويي مثل علي باكري را در زندگي داشتند. غير از اين كه برادر مهدي بود، رفاقت با مهدي و هم نشيني با او تأثير داشت. آنها مدتي را در تبريز با آقاي ميرولد در يك خانه زندگي ميكردند و براي تربيت خودشان برنامه داشتند. او ميگفت: تمام زندگي مفيد من از تبريز شروع شد. خواندن كتابهاي مهم و اعلاميههاي حضرت امام1جزو برنامههاي اصليشان بود. با دوستانش برنامههاي خودسازي داشتند. حسابرسي و كنترل نفس او را به آن جا رسانيد كه هر لحظه خدا را ميديد.
m شيوهي رفتاري ايشان در برخورد با جنابعالي و فرزندان و اطرافيان نزديك چگونه بود؟ در مواردي كه با يكديگر اختلاف نظر پيدا ميكرديد چگونه با مسايل كنار ميآمديد؟ آيا ايشان نقد پذير بودند يا شما از خواستهتان دست بر ميداشتيد؟
صفيه مدرسي: ايشان؛ گرچه در ظاهر به نظر بعضيها آدم خشك و خشني به نظر ميآمد، ولي در برخورد با خانواده و اطرافيان خيلي مؤدب و مهربان و رؤوف بود. اگر در مورد بعضي از مسايل اختلاف نظر پيدا ميكرديم، آقامهدي با روشي منطقي و صبورانه و با دليل، شك و شبهه را از بين ميبرد.
فاطمه اميراني: با محبت زياد و عشق و علاقه با من برخورد ميكرد. انسان متعادلي بود. تندروي و كندروي در رفتارش ديده نميشد. در برخورد با اطرافيان مؤدب و مهربان بود، و سعي ميكرد به همه محبت كند. اختلاف نظرها را با صحبت كردن حل ميكرد. صدايش را بالا نميبرد. اگر اشكال به او بر ميگشت، حتماً عذرخواهي ميكرد و اگر ايرادي از من ميديد؛ به قدري مؤدبانه مطرح ميكرد كه من فكر ميكردم به خاطر علاقه زياد اين انتقاد را يادآوري ميكند.
m با توجه به فعاليتهاي اجتماعي و حضور در جبههها چه شيوه و روشي را در رسيدگي به خانواده دنبال ميكردند؟
صفيه مدرسي: ايشان هيچ كار و مسؤوليتي را نسبت به خانه بر عهده نداشت. گاهي به مدت يك يا دو هفته و بعضي اوقات يك ماه از خانواده دور بود. ايشان مسؤوليت يك لشكر نظامي را به عهده داشت و كمتر فرصت ميكرد كه به خانه و زندگي برسد.
فاطمه اميراني: حل مسايل خانواده و ادارهي كارها بر عهدهي من بود. هرچند آقا حميد كمتر در منزل بود، ولي در همان زمان كوتاه، سعي ميكرد كه به من كمك كند. با اين كه از دورياش رنج ميبردم، ولي چون هدفمان يكي بود، هيچ وقت انجام كارهاي روزمره را به رويش نميآوردم و هيچگاه مانع رفتن او نشدم. روزهاي آخر فقط دعا ميكردم كه زنده بماند، حتي اگر من، او را نبينم.
همه ميدانستند وقتي حميد از جبهه برميگردد به جز خانه جاي ديگري نميرود؛ به همين خاطر براي ديدنش به خانه ميآمدند. تمام وقتش را براي من و بچهها ميگذاشت و سعي ميكرد كه همان وقت اندك را با خانواده باشد و به ما كمك كند.
m آيا درمأموريتها و رفت و آمدهايي كه به نقاط مختلف داشتند، شما نيز همراهشان بوديد؟ چه خاطرهي بهياد ماندني از آن ايام داريد؟
صفيه مدرسي: پس از هر عمليات معمولاً به خانوادههاي عزيز شهدا در تبريز و شهرستانهاي اطراف آن و يا اروميه سر ميزد و از آنها دلجويي ميكرد. در اين رفت و آمدها من نيز همراه شهيد مهدي بودم. در يكي از اين سفرها يكي از دوستانش با اصرار خود به عنوان راننده همراه ما آمد. آن آقا در مسير راه رو كرد به آقا مهدي و گفت: بچههاي سپاه از دستت خيلي ناراحت هستند و ميگويند آقا مهدي نه حاضر است محافظ داشته باشد، و نه راننده قبول ميكند و نه از ماشين سالم و درست و حسابي استفاده ميكند. آخر آقا مهدي! شما مال خودتان نيستيد؛ چرا قبول نميكنيد؟!
مهدي زد زير خنده و رو كرد به من و گفت: <من هم قبول دارم مال خودم نيستم، من مال حاجي خانم هستم>. بعد با هم زدند زير خنده.
● فاطمه اميراني: بله؛ معمولاً همراه او بودم. همهي زندگي ما در مسير رفت و آمدها گذشت. خاطرات زيادي دارم. از جمله فروردين 61 كه اهواز بوديم، خبر آوردند كه در عمليات فتح المبين حميد و همراهانش به محاصرهي دشمن درآمدهاند. آن روز من خيلي دعا و التماس كردم كه حميد برگردد. وقتي او برگشت و شادي مرا ديد، گفت: <بايد راضي به رضاي خداوند باشي>.
m در حال حاضر چند فرزند داريد و آنها به چه كارهايي مشغولند؟
صفيه مدرسي: گرچه من از داشتن فرزند و يادگاري از ايشان بي نصيب ماندم، ولي هميشه به اطرافيان تأكيد ميكرد كه فرزند را بايد از كودكي عادت داد. او تأكيد داشت كه مدتي را بايد از بچه مراقبت كرد و او را با خود به مسجد و نماز و دعا و مراسم شهدا و ايام سوگواري امام حسين7 برد تا شكل بگيرد و اعتقاداتش محكم شود. در وصيتنامهاش به خواهران و برادران نيز توصيه كرد كه فرزندان خود را مثل امام حسين و زينبوار8 تربيت كنيد.
● فاطمه اميراني: فرزندم احسان متولد سال 60 و فارغ التحصيل رشتهي برق از دانشگاه اميركبير است و ازدواج كرده و در حال حاضر در يك شركت مشغول فعاليت است. دخترم آسيه متولد سال 62 و دانشجوي رشتهي تاريخ دانشگاه تهران است. او نيز ازدواج كرده است.
m حضرت امام را چگونه توصيف ميكرد؟
صفيه مدرسي:
تقليد و
اطاعت از حضرت امام1
تار و پود زندگي او را تشكيل ميداد. وقتي براي ديدار امام ميرفت؛ حال خاص و
روحيهي شادي پيدا ميكرد. حضرت امام1
و نيز مقام معظم رهبري آيةالله
خامنهاي
نظر خاصي به ايشان داشتند. مهدي در زمان دانشجويي خدمت مقام معظم رهبري كه در شهر
تبعيد بودند، رسيده بود. معظم له پس از شهادت مهدي پيام جداگانهاي دادند. امام نيز
فرموده بود:
<خداوند
شهيد مهدي باكري را رحمت فرمايد>.
همچنين براي ساير علما و اهل علم احترام خاصي قايل بود.
فاطمه اميراني: امام براي حميد واقعاً مراد بود. ميگفت: <ما بايد دستهاي امام باشيم، او فكر كند و ما عمل كنيم>.
علاقهاش به امام عجيب بود. ميگفت: <امام هر اشتباهي بكند از درست ما هم درستتر است>. ميگفت: <امام فكرهاي بزرگي دارد و بايد دستهاي خوبي داشته باشد تا بتواند فكرش را پياده كند>.
وقتي امام براي اولين بار وصيتنامه نوشت، حميد خيلي گريه كرد. وقتي موضوع را براي من گفت، من فقط گفتم: متأسفم. گفت: <فقط متأسفي؟ اگر بداني بچهها آن جا چه قدر گريه كردند، هرگز به خودت اجازه نميدادي كه فقط بگويي، متأسفم>.
m منش و برخورد شهيد مهدي باكري با اقشار مستضعف جامعه به خصوص زيردستان در زمان مسؤوليت اجتماعي و فرماندهي زبانزد همه است جنابعالي كه از نزديك شاهد اين برخوردها بوديد مطالبي را در اين زمينه براي خوانندگان ما بفرماييد.
صفيه مدرسي: براي كارمندان شهرداري و كارگران و رفتگرهاي شهر اروميه پوشيده نيست كه هميشه با زيردستان چهقدر رؤوف و مهربان بود. با حقوق خود چند نفر را استخدام شهرداري كرد. صبحها از خانه بيرون ميرفت و با آنها مشغول جارو كشيدن و نظافت شهر ميشد. اكثر خدمات شهرداري را به پايين شهريها اختصاص ميداد و حتي ارتباط خانوادگي با آنها برقرار كرده بود و در اكثر اوقات به لباس يك كارگر در ميان كارگران شهرداري شهر براي بازرسي ميرفت و با آنها مشغول كار ميشد، به گونهاي كه آنها حتي او را نميشناختند.
m از نحوه شهادت شهيد چه گونه مطلع شديد؟ عكس العمل بچهها در اين فراق چگونه بود؟
صفيه مدرسي: بنده از رفت و آمد و پچ پچ كردن دوستان مطلع شدم كه آقا مهدي شهيد شده است.
فاطمه اميراني: در خانه را زدند و گفتند: <جمع كنيد و برويد، حميد شهيد شد>. البته خودم قبل از آن آگاه شده بودم. بچهها خيلي سخت با مسأله كنار آمدند. احسان با اينكه سه سالش بود، خوب ميفهميد. آسيه نيز با هر بهانهاي براي پدرش بيتابي ميكرد.
m آيا پيكر مطهر شهيدان عزيز باكريها تشييع شده است؟ در اين مورد آنچه را براي قشر جوان، لازم ميدانيد بفرماييد.
صفيه مدرسي: متأسفانه سرنوشت اين سه برادر ﴿علي، حميد، مهدي﴾ مثل هم بود. هيچ كدام جنازههايشان به دست خانواده نرسيد، البته در مراسمي براي آنها ياد بودي در مزار شهداي اروميه درست كردند. من اين مطلب را شنيديم كه ميگويند: شهيدي كه پيكر او خوراك پرندگان آسمان يا ماهيهاي دريا شود؛ بالاترين منزلت را در پيشگاه خداوند دارد. شايد اين هم خواست خود شهدا بود كه حتي تكهاي از وجود پاكشان در زمين جاي نگيرد.
فاطمه اميراني: جنازه حميد؛ آن عزيز سفر كرده، به علّت ناامني منطقه در زمان شهادتش قابل انتقال به پشت جبهه نبود. او هيچگاه برنگشت. وقتي آقا مهدي ماشين فرستاد كه ما با همسرش از اهواز به اروميه برگرديم؛ تازه آنجا فهميدم كه حميد مفقود شده و جنازه ندارد. اصلاً فكرش را هم نميكردم كه ممكن است جنازهي حميدم برنگردد.
فقط اين را ميدانم كه من و بچهها ميتوانستيم با يكي از بهترين بندههاي خدا زندگي كنيم، ولي او را از دست داديم.
m حسن ختام اين گفت و گو را به شما عزيزان واگذار ميكنيم.
صفيه مدرسي: بنده كوچكتر از آن هستم كه بتوانم پيامي را به خواهران عزيزي كه در جامعةالزهرا3 مشغول علوم ديني هستند، برسانم، ولي آنچه مهم و اصل است؛ عمل كردن به آن چيزي است كه ياد ميگيريم و اعتقاد داريم، وگرنه مدرك يا ياد گرفتن چند مطلب دردي را دوا نميكند. آنچه مهم است؛ عمل به آن است كه در قلوب تأثير ميگذارد و جذابيت براي نسل جوان ايجاد ميكند. شايد بعضي از شهدا درس حوزه نخوانده بودند، ولي آنچه به آنها عزت و عظمت داد، اين بود كه به آنچه اعتقاد داشتند، عمل ميكردند و يقين خود را عملاً به مردم نشان ميدادند.
با تشكر و سپاس فراوان از شما عزيزان و طلب علوّ درجات از خداوند متعال براي شهداي والامقام اسلام.