نامه جامعه - شماره پنجم - ص23

جلوه­هايي از جمال دوست

قسمت اول

پيامبر اكرم9 از زبان حليمه

 

مقدمه

فرزانه حكيم­زاده، رؤيا باقري

بدون ترديد اسلام و تاريخ آن با پيامبر9 آغاز مي‌شود. پيامبري که خداوند او را به عنوان آخرين فرستاده­ي خويش بر‌گزيد تا کامل‌ترين شريعت آسماني و بر‌ترين هدايت‌هاي رباني را به بشر هديه کند، از همين رو؛ او را خاتم النبيين ناميد.

رسولي که او را با اوصافي چون، رئوف و رحيم و صاحب اخلاق عظيم ستود و او را اسوه‌اي نيکو براي کساني که به ديدار خدا و جهان آخرت اعتقاد دارند، معرفي نمود.

آشنايي هر چه بيشتر و دقيق‌تر با سيره پيامبر9 براي همه­ي کساني که مي‌خواهند او را اسوه خويش قرار دهند، ضرورتي انکار ناپذير است، به همين دليل بر‌ آن شديم تا در اين مجال برگ‌هايي از زندگي اين بزرگ­مرد آسماني را ورق زده و به قدر توان از آن بهره گيريم. به اين اميد که از عطر جان پرورش، شميم جان‌ها معطر گردد.

آب دريا را اگر نتوان کشيد                                      هم به قدر تشنگي بايد چشيد

رويکرد ما در اين سلسله مباحث دو ويژگي دارد:

1. مطالبي از زندگي رسول‌خدا9 را که کمتر بدان پرداخته شده، با استفاده از منابع متقدم و با در نظر گرفتن ميزان اعتبار نقل‌ها مورد بررسي قرار دهيم.

2. تا جايي که امکان دارد بخش‌هايي از زندگي پيامبر9 را که به نوعي در ارتباط با زنان است، مورد بررسي قرار دهيم.

شكي نيست كه مراحل رشد، دوران شيرخوارگي و نحوه­ي تربيت آن حضرت از پرسش‌هايي است که اذهان بسياري را به خود مشغول کرده است.

پيامبر گرامي اسلام حضرت محمد9، مانند هر کودک ديگري در دامن بانويي رشد کرد و مانند ديگر کودکان در اوان زندگي شيرين‌كارهاي زيادي داشته است که به دليل فقد امکانات و وسايل لازم تاريخ نتوانسته از آن لحظه‌هاي ماندگار تصوير برداري کند. تلاش‌هاي حليمه، دايه­ي پيامبر گرامي اسلام9 تا حد زيادي توانسته اين خلأ را جبران نمايد و لحظه‌هاي شيرين کودکي آن بزرگوار را به تصوير کشد.

مرور آن لحظه‌ها، علاوه بر بيان گذشته و کودکي پيامبر9، از جهت ديگري نيز جالب به نظر مي‌آيد، زيرا  آناني که در آن زمان حضور نداشتند، مي‌توانند مواردي استثنايي را در دوران طفوليت و خردسالي برترين‌ انسان‌هاي دوران در قالب کلمات و جمله‌هاي دايه و مادر خوانده مشاهده کرده و لمس نمايند. لحظه‌هاي پرشوري که دل پيروانش را عاشقانه به دنبال مي‌کشد.

در اين مقال تلاش برآن است که آن لحظه‌هاي جذاب و شيرين از زبان حليمه دايه­ي مهربان پيامبر9 به تصوير کشيده شود.

 

 


 

 

علت سپردن پيامبر9  به دايه

در ميان اشراف عرب رسم بود كه فرزندان خود را، در زمان شير‌خوارگي به دايه مي‌‌سپردند. در مورد دلايل اين کار در متون تاريخي، مطالبي بيان شده است، که يکي از مهم‌ترين آن‌ها، آشنايي کودکان با زبان اصيل عربي مي‌باشد. در اين مورد کلامي از رسول‌خدا 9 نقل شده که به خوبي بيانگر اين مسأله مي‌باشد.

«من فصيح‌ترين شما (از حيث گفتار) هستم زيرا از قريش هستم و در ميان بني‌سعد شير خورده‌ام.»([1])

 در گزارشی ديگر آمده كه ابو‌بكر به رسول‌ خدا گفت: من با فصاحت‌تر از شما در سخن گفتن سراغ ندارم پيامبر9 در جواب او فرمود: بلی من از قريش هستم و در ميان بنی سعد شير خورده‌ام.

 قرينه­ي ديگر بر اين مطلب اعتراف عبد‌الملک بن مروان است. او هميشه از اين مطلب نا‌راحت بود كه چرا به دليل محبت بيش از اندازه، اجازه نداده كه فرزندش وليد را به دايه سپارند و اورا در شهر، نزد خود نگه داشته و همين امر باعث شد كه او نتواند لهجه­ي فصيح عربي را ياد گيرد.([2])

احتمال ديگري كه مطرح كرده‌اند؛ اين است كه زنان عار داشتند فرزندانشان را شير دهند. شايد بتوان گفت: شير دادن و قيام به امور نوزاد مانع از رسيدگي كامل آن­ها به همسرانشان مي‌شد.([3]) البته اين دليل در مورد پيامبر9 درست نبود؛ زيرا پدر پيامبر9 از دنيا رفته بود.

بيماری وباکه در مکه شايع شده بود، نيز می‌تواند دليل ديگری براين­امر باشد.([4])

در اين ميان دايگان قبيله­ي بني سعد معروف بودند. آن­ها در مواقع مشخصي به مكه مي‌آمدند و هر كدام نوزادي را با خود مي‌بردند. پس از تولد پيامبر9 قحطي و خشکسالي بزرگي اطراف مکه را فراگرفت. تعدادي از زنان بني­سعد که از جمله­ي آنان حليمه­ي سعديه بود، براي گرفتن شيرخوارگان و بهره‌مندي از اجرت آن به مکه روي آوردند.([5])

نسب حليمه

او از نوادگان حضرت ابراهيم9 بود. در بعضي از كتاب‌هاي تاريخي نسب حليمه چنين بيان شده‌ است:

حليمة بنت ‌عبد‌الله ‌بن ‌شَجَنة‌ بن... ‌قيس بن عيلان بن مُضَر.([6])

حليمه در ميان قبيله خود به عقل و عفت و طهارت مشهور بود.([7]) در مقام او همين بس كه خداوند او را براي شير دادن پيامبر9 برگزيد.

   ماجراي سپردن پيامبر9 به حليمه

در مورد چگونگي سپردن محمد9 به حليمه در کتب تاريخي اقوال متعددي نقل شده که نقد و بررسي آن‌ها فرصت ديگري را مي‌طلبد. در اين‌جا تنها به دو گزارش اکتفا مي‌کنيم.

در بيشتر منابع اين مطلب بيان شده که چون دايه‌‌ها در پي نياز و احتياج به دنبال شير‌خوارگان مي‌آمدند([8])، طبيعي بود که در مقابل شير دادن توقع داشتند از فضل و مواهب پدران اين کودکان بهره‌گيرند، به همين دليل وقتي مي‌فهميدند محمد9 پدر ندارد راضي نمي‌شدند او را بپذيرند. حتي حليمه هم از اين مسأله کراهت داشت و فکر مي‌کرد مادر و جد اين کودک نتوانند او را بهره‌مند سازند. اما از طرفي وقتي ديد همه­ي همراهانش با دست پر بر‌مي‌گردند، به همسرش گفت: من همين کودک را قبول مي‌کنم، همسرش نيز گفت: اميد است که خداوند اين کودک را براي ما سبب خير و برکت قرار دهد.([9])

در مقابل اين نقل‌ها گزارش ديگري نيز وجود دارد که بيانگر اين نکته است که محمد9 سينه­ي هيچ زني را نمي‌گرفت و خداوند حليمه را به سوي محمد9 راهنمايي کرد.

عادت و رسم اشراف مکه اين بود که وقتي فرزندشان هفت روزه مي‌شد،به دنبال دايه براي او مي‌گشتند، به همين منظور عبد‌المطلب به مردم گفت: براي فرزندم به دنبال دايه باشيد. در يکي از اين روز‌ها آمنه صدايي شنيد که مي‌گفت: اي آمنه اگر براي فرزندت دايه مي‌خواهي در ميان زنان بني‌سعد، زني به نام حليمه است به دنبال او باش. زنان بسياري براي شير دادن به فرزند آقاي مکه داوطلب مي‌شدند هر زني که مي‌‌‌آمد، آمنه از نام او مي‌پرسيد، اما ذکري از حليمه نبود، در همين زمان به دليل خشکسالي و شرايط سخت آن، تعدادي از زنان بني‌سعد به مکه آمدند تا با گرفتن نوزادان از مشکلات رهايي يابند. حليمه مي‌گويد: در حالتي ميان خواب و بيداري ندايي شنيدم که مي‌گفت: به سوي بطحاء مکه برو که در آن‌جا براي تو رزق و روزي بسياري است. ([10])

آمنه از هر زني که مي‌آمد نامش را مي‌پرسيد و همين که مي‌فهميد نامش حليمه نيست، به او مي‌گفت: فرزند من يتيم است و مالي ندارد.

حليمه وارد مکه شد و همسرش در بيرون شهر منتظر ماند. در اين هنگام عبدالمطلب بر تختي کنار خانه کعبه نشسته بود. حليمه را به سوي او هدايت کردند وقتي او را ديد، سلام کرد. عبد‌المطلب پرسيد: از کجا مي‌آيي؟ حليمه پاسخ داد: زني از بني‌سعد هستم که براي يافتن شير‌خواري به اين‌جا آمده‌ام و مرا به سوي شما راهنمايي کردند. عبد‌المطلب گفت: نامت چيست؟ او پاسخ داد: حليمه سعديه. عبد‌المطلب گفت: چه نام خوبي، دو خصلت نيکو؛ حلم و سعد که در آن خير دنيا و آخرت جمع شده است. ([11] ) من فرزندي دارم که هيچ زني مانند او را نزاييده، نام او محمد است، تنها مسأله يتيم بودن او است اگر او را شير دهي تو را بي‌نياز مي‌سازم. ([12])

حليمه بعد از مشورت با همسر در‌خواست عبد‌المطلب را اجابت کرد. زماني که حليمه را نزد آمنه بردند، آمنه گفت: اين همان زني است که به من الهام شد تا کودک خود را به او بسپارم.([13])

اولين برخورد حليمه با پيامبر9

پيامبر9 در آن زمان تحت سرپرستي جدشان عبد‌المطلب و مادرشان آمنه بودند. عبد‌المطلب، با شوق و شعف بسيار، حليمه را به نزد آمنه و کودکش برد.

حليمه مي‌گويد: عبد‌المطلب با شادي بسيار مرا نزد آمنه برد. زني را ديدم كه در بين انسان‌ها زيباتر از او نديده بودم. صورتش چون ماه شب چهارده مي‌درخشيد. وقتي مرا ديد، خنديد و گفت: خوش آمدي، سپس دست مرا گرفت و با خود به اتاق نوزادش برد. نوزاد را ديدم كه لباس پشمي سفيدي در بر داشت و بر حرير سبزي خوابيده بود. وقتي به او نزديك شدم، بوي مشك از او به مشامم رسيد و زيبايي جمالش مرا خيره كرد. ترسيدم بيدار شود، اما از شوق دستم را آهسته بر سرش گذاشتم، محمد9 تبسمي كرد و چشمانش را به سوي من گشود، نوري از چشمانش تابيد كه تا آسمان كشيده شد. بين دو چشمش را بوسيدم و او را با اشتياق در آغوش گرفتم. در اين هنگام احساس كردم كه سينه‌هايم پر از شير شد، اما محمد9 تنها از سينه­ي راست من نوشيد و حتي قطره‌اي از سينه­ي چپ من شير نخورد. من فرزند خود را از سينه چپ شير دادم و او پس از مدت­ها بي‌خوابي به خواب عميقي فرو رفت.

در اولين شبي­كه محمد9 را گرفتم من و همسر و فرزندم خواب راحتي داشتيم، زيرا شب‌هاي قبل به دليل نداشتن شير فرزندم بسيار بي‌تابي مي‌كرد.([14])

سرانجام لحظه­ي جدايي مادر و فرزند فرارسيد. حليمه پس از توقف كوتاهي در مكه، قصد بازگشت به  قبيله­اش را داشت. آمنه كودك محبوبش را در آغوش گرفت و از رنج فراق او گريست. عبدالمطلب نيز هديه و مال فراواني به حليمه و خانواده­اش داد و  آن­ها را تا بيرون مكه بدرقه كرد. ([15])

برکات و کرامات پيامبر9 برای خانواده­ي حليمه

از نخستين لحظات وجود مقدس محمد9 خير و بركت را براي حليمه و خانواده‌‌‌اش به ارمغان آورد. حليمه مي‌گويد: شتر پيري كه هنگام آمدن به مكه بيمار و ناتوان بود و مرتب از بقيه­ي شتر‌ها عقب مي‌ماند، در راه بازگشت از همه­ي شتران پيشي گرفت تا جايي كه مورد حسادت و تعجب همراهانمان قرار گرفت و آن­ها مرتب مي‌گفتند: اي حليمه، آيا اين همان شتري است كه با آن به مكه آمديد؟([16])

محمد9 بعد از ورود به سر‌زمين بني سعد نيز خير و بركت را با خود وارد اين سر‌زمين كرد، به هر منزلي كه وارد مي‌شد، بوي مشك به مشام مي‌رسيد و هر كس او را مي‌ديد، محبتش را به دل مي‌گرفت. اگر خود يا دام‌هايشان بيمار مي‌شدند، شفاي خود را از محمد9 مي‌‌گرفتند.([17])

   خصوصيات پيامبر9 از زبان حليمه

در منابع تاريخي از دوران كودكي پيامبر9 مطالب زيادي وجود ندارد و گزارش‌ها محدود به چند مورد مي‌باشد كه از زبان حليمه نقل شده است.

حليمه مي‌گويد: محمد9 حتي در شير خوردن عدالت را رعايت مي‌كرد و نيمي از شير مرا براي برادر رضاعي‌اش مي‌گذاشت. به طوري كه از زماني كه او را گرفتم تا پايان شير‌خوارگي هيچ‌گاه از سينه­ي چپ من شير نخورد.([18])

در جاي ديگري مي‌گويد: هيچ گاه بداخلاقي نكرد، هرگز او را گريان نديدم. زماني كه به سخن آمد دست به هيچ چيزي نمي‌زد، مگر اين كه بسم‌الله  مي­گفت.([19])

محمد9 هيچ‌گاه لباسش را آلوده نکرد. در شبانه روز يک بار قضاي حاجت داشت([20]) که در آن زمان به قدري در بسترش غلت مي‌زد که من متوجه مي شدم. هيچ چيز برايش بدتر از اين نبود که بدنش برهنه شود، اگر بدنش برهنه مي‌شد، آن قدر فرياد مي‌زد تا او را بپوشانيم. هميشه جواني را بر بستر او مي‌ديدم که لباس او را آماده مي‌کرد.([21]) هر گاه در حالت خواب به چهره‌اش مي‌نگريستم چشمانش باز بود، گويا در خواب مي‌خنديد. سرما و گرما در او اثر نداشت.([22] )در يكي از شب­ها كلامي از او شنيدم كه هرگز زيباتر از آن نشنيده بودم، مي‌گفت: «لا اله الا الله قدوساً قدوساً و قد نامت العيون . الرحمن لا تأخذه سنة و لا نوم» و اين اولين كلام او بود.([23])

رشد محمد9 با کودکان ديگر فرق داشت.حليمه مي‌گويد: محمد9 در سه ماهگي مي­نشست و در حالي كه هفت ماهه بود، با كودكان بازي مي­كرد و وقتي ده ماهه بود از من خواست كه همراه گوسفندان به صحرا برود و در پانزده ماهگي با كودكان تيراندازي  مي­كرد و در حالي كه 30 ماهه بود بر ديگر كودكان پيشي مي­گرفت.([24])

پيامبر9 درسن سه سالگي بود. روزي زني مقداري خرماي صدقه به حليمه داد و حليمه مي‌خواست از آن­ها به محمد9 بدهد، اما او خرماها را گرفت و به آن زن بر‌گرداند و به دايه­اش گفت: اي مادر از مال صدقه نخور. تو نعمت و خير بسياري داري، من نيز از مال صدقه نمي‌خورم. حليمه گفت: بعد از اين هرگز از كسي صدقه نگرفتم.([25])

روزي محمد9 از حليمه مي‌پرسد: مادر برادران من روز‌ها كجا مي‌روند كه من آن­ها را نمي‌بينم؟ حليمه مي­گويد: گوسفندان را به صحرا مي‌برند. پرسيد چرا مرا با خود نمي‌برند؟ حليمه گفت: آيا دوست داري با آن­ها بروي؟ محمد9 در جواب او گفت: آري. فردا صبح، حليمه او را آماده كرد. موهايش را روغن ماليد و به چشمانش سرمه كشيد و گردنبندي براي محافظت به گردن او آويخت. محمد9 آن گردنبند را در‌آورد و به حليمه گفت: مادر از اين مهره‌ها كاري ساخته نيست، كسي با من است و از من محافظت مي‌كند.([26])

باز‌گشت نزد خانواده

فکر بر‌گرداندن محمد9 نزد خانواده‌اش حليمه را نگران مي‌کرد، زيرا آن چنان محبت اين كودك در دل حليمه و خانواده‌اش جاي گرفته بود كه دل كندن از او مشكل بود. سر‌انجام‌ پس از سپري شدن دوران شير‌خوارگي، در حالي که محمد9 دو سالش تمام شده بود،  او را به نزد مادرش برد، اما به دليل بيماري وبا كه هنوز از بين نرفته بود، آمنه از حليمه خواست تا دوباره كودك را با خود به صحرا ببرد.([27]) پيامبر9 مدت چهار سال نزد حليمه بود([28]) و در پنج سالگي به نزد مادرش باز‌گشت.

 حليمه اشعار بسيار زيبايي در وصف شير‌خوار آسماني خود سروده است که به چند بيت آن اشاره مي‌کنيم:

 يا رب بارک في الغلام الفاضل

          محمد9 سليل ذي الافاضل

 و ابلغه في العوام غير آفل

            حتي يکون سيد المحافل([29])

خداوندا اين فرزند با فضيلت را با برکت قرار ده، محمد9 بر‌گزيده‌اي که صاحب برتري‌هاست و او را در بين ديگران به مرتبه‌اي برسان كه سرور و آقاي محافل باشد.

بعد از اين حليمه دو بار ديگر محمد9 را ملاقات كرد: يك بار بعد از ازدواج محمد9 و بار ديگر در جريان جنگ حنين، که به زودي توضيح آن مي‌آيد.([30])

اسلام حليمه

حليمه و همسرش حارث بن عبدالعزي پس از بعثت به حضور پيامبر9 رسيده و اسلام آوردند.([31])

همچنين از حليمه اشعاري نقل شده که بيانگر اسلام آوردن او مي‌باشد.

 انت الامين امين الله لا کذب

      و الصادق القول لا لهو و لا لعب

انت الرسول الله نعلمه

  عليک تنزل من ذي العزة الکتب([32])

«تو همان امين پروردگار هستي كه دروغ نمي­گويد و راستگويي كه سخنش لهو و لعب نيست، تو رسول خدا هستي و ما مي­دانيم كه از جانب خداوند عزيز كتاب بر تو نازل مي­شود.»

قدر‌داني محمد9 از حليمه و فرزندانش

در گزارش‌ها آمده که بعد از ازدواج پيامبر9 باخديجه، حليمه به ملاقات رسول‌خدا9 آمد و از خشکسالي و هلاکت گوسفندانش شکايت کرد. پيامبر9 و خديجه براي­حمايت مالي از اين مادر کمک قابل توجهي به او و خانواده‌اش كردند.([33])

در گزارشي ديگر نقل شده که به پيامبر9 خبر رسيد زني که شما را شير داده به ملاقات شما آمده، پيامبر9 تا او را ديد، فرمود: مادرم، مادرم، عباي خود را بر زمين گسترد و حليمه را با احترام بر آن نشاند.([34])

حليمه داراي سه فرزند به نام‌هاي، عبد‌الله بن الحارث، انيسة بنت الحارث و حذافة بنت الحارث ( شيماء) بود.([35])

 شيماء در جريان جنگ با هوازن اسير شد و بعد از اسارت خود را معرفي کرد. رسول‌خدا9 که بعد از دوران کودکي شيماء را نديده بود،از او نشانه‌اي خواست. هنگامي که شيماء نشاني را داد، پيامبر9 به او خوش‌آمد گفت و ردايش را گسترانيد و او را بر آن نشاند. سپس در حالي که مي‌گريست فرمود: اگر دوست داري نزد من بمان و اگر مي‌خواهي نزد قوم خود بروي، تو را خواهم برد. شيماء گفت: به نزد قوم خود بر‌مي‌گردم. پيامبر9 او را به همراه هداياي بسياري نزد قومش بر‌گرداند.([36]) و به برکت شيري که زماني از يکي از زنان اين قبيله خورده بود، همه­ي اسراي آن­ها را آزاد کرد. شيماء در اين جريان اسلام آورد.([37])

در مورد ملاقات پيامبر9 با شيماء در ضمن روايتي از امام صادق7، چنين آمده است:

زماني که رسول‌خدا9 خواهر رضاعي خود را ديد، بسيار خوشحال شد و در حالي که مي‌خنديد، شيماء را بر رداي خود نشانيد. بعد از رفتن او برادر رضاعي پيامبر9 آمد، پيامبر9 اکرامي را که نسبت به شيماء انجام داده بود، در مورد او نکرد. شخصي پرسيد: يا رسول‌الله در مورد خواهرتان عملي را انجام داديد که براي برادرتان نکرديد، در حالي که او مرد نبود! پيامبر9 فرمود: به دليل اين که خواهرم شيماء بيشتر از او به والدينش اکرام مي‌نمود.([38])

امام صادق7از حضرت علي7 روايت کردند که پيامبر فرموند: جبرئيل برمن فرودآمد و فرمود: يا رسول‌الله9، خداوند شفاعت تو را در مورد شش نفر پذيرفته است:([39])

بطني كه تو را حمل كرد _ آمنه_ و صلبي كه باعث پيدايش تو شد          _ عبدالله _ و دامني كه تو را كفالت كرد _ ابوطالب _ و آن كه تو را پناه داد _ عبدالمطلب _ و برادري كه در جاهليت داشتي. پرسيدند، او چه كاري انجام داده بود؟ فرمود: او سخاوتمند بود و نيازمندان­را بهره­مند مي­كرد، و آن­كس­ كه تو را ازسينه­اش شير داد _ حليمه _ .

حسن ختام

با كودكي پيامبر عظيم­الشأن اسلام9 با همه­ي زيبايي­ها و شيريني­هايش وداع كرده و حلاوت آن را تا ورق زدن برگي ديگر از آن حيات طيبه در كام خود حفظ مي­كنيم.

 

 

         ادامه دارد...


 

پي­نوشت:

[1] . أنا أفَْصَحَکُمْ عَرَبيّة أنا قُرَشِيٌّ و أسْتُرضِعْتُ في بَني‌سَعد؛ سيره حلبي، ج 1، ص 90 ؛ و صالحي الشامي، سبل الهدي و الرشاد،ج 1، ص 391.

[2] . همان.

[3] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 302.

 [4]. همان.

 [5]. همان.

[6] . ابن اثير، البدايه و النهايه، ج 2، ص333 و اعلام زركلي ، ج 2، ص 271 و ابن­سعد، الطبقات­الکبري، ج 1، ص 110 و محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 108، ص 211.

[7] . ابن شهر آشوب، مناقب، ج 1، ص 31.

[8] . صالحي الشامي، سبل‌الهدي و الرشاد، ج 1، ص 6 و سيره حلبي، ج 1 ، ص 90.

[9]  . صالحي الشامي، سبل‌الهدي و الرشاد، ج1، ص 6 و 7 و تاريخ طبري، ج 1، ص 455 و ابن سعد، الطبقات الکبري، ج1، ص110.

[10] . در بعضي منابع تعداد اين زن‌ها را ده نفر ذکر کرده‌اند. ابن أثير، البدايه و النهايه، ج 2، ص 338.

[11] . َبخٍ بَخٍ سَعْدٌ و حِلْمٌ خِصْلَتان فيهما خيرُ‌الْدَهْر و عِزُ‌الاَبَدِ؛ سيره حلبي،              ج 1، ص128 و محمدباقر مجلسي، بحار‌الانوار، ج 51 ، ص 8 38 .

[12]. محمد باقر مجلسي، بحار‌الانوار، ج 51 ، ص 389.

[13] . همان، ص 373 - 371.

[14] . همان، ص 389.

[15] .  همان، ص 373.

[16] . ابن اثير، أسد الغابه، ج 5، ص 427 و ابن هشام، سيرة النبي ، ج 1، ص 106 و ابن أثير، البدايه و النهايه، ج 2، ص 334.

[17] . الصالحي الشامي، سبل الهدي و الرشاد، ج 1، ص 387 و ابن أثير، أسد الغابه، ج 5، ص 427.

[18] . از ابن عباس نقل شده كه: ألهَمَ العدلِ في الرضاعه عَلِمَ انّ لَهُ شَريكا‏ً فَناصِفَه عَدلا؛ محمدباقر مجلسي، بحار‌الانوار، ج 15، ص 389 و الصالحي الشامي، سبل‌الهدي و الرشاد، ج 1، ص 391.

[19] . محمدباقر مجلسي، بحار الانوار ج 15، ص 390 و 391.

[20] . همان،  ج 51 ، ص 376.

[21] . همان، ج 51، ص 333.

[22] . السيد الطباطبايي، سنن‌النبي، ص 402.

[23] . در بعضي گزارش‌ها آمده اولين كلامي كه پيامبر9 بر زبان آورد اين جمله بود؛ الله اكبر كبيراً والحمد لله بكرة و اصيلاً ؛ همان ص 391 و سبل الهدي و الرشاد، ج 1، ص 387 و ابن حجرعسقلاني، فتح الباري، ج 8 ، ص 106.

[24] . محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 51 ، ص 332.

[25] . همان، ج 15، ص 401.

[26] . همان، ص 392.

[27] . ابن اثير، البدايه و النهايه، ج 2، ص 334.

[28] . بعضي متون چهار سال و پنج سال و بعضي ديگر شش سال را هم ذكر كرده‌اند. مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص 197 و المزي،  تهذيب الكمال، ج 1، ص 185.

[29] . شيخ علي نمازي، مستدرک سفينة‌البحار، ج 5 ، ص 433.

[30] . سبل الهدي و الرشاد، ج 1، ص 391.

[31] . همان, ص341 و بحار‌الانوار، ج 15،     ص 401.

[32] . شيخ علي نمازي، مستدرک سفينة البحار، ج 5 ، ص 433.

[33] . آن­ها بيست رأس گوسفند به حليمه و خانواده‌اش مي‌دهند. سبل‌الهدي و الرشاد، ج 1، ص 391.

[34] . شاذان بن جبرئيل قمي، الفضائل، ص 402.

[35] . ابن اثير، البدايه و النهايه، ج 2، ص 333 و مسعودي، تنبيه الاشراف، ص 197.

[36]. محب­الدين احمدبن عبد‌الله طبري، ذخائر العقبي، ص 259 و تاريخ ابن خلدون، ج 2،  ص 309 و مسعودي، تنبيه الاشراف، ص197.

[37] . محب­الدين احمدبن عبد‌الله طبري، ذخائر‌العقبي، ص 259.

[38] . بطن حملتک آمنه بنت وهب، صلب انزلک عبد‌الله بن عبد‌المطلب، و حجر کفلک ابو طالب، و بيت آوا ک عبد‌المطلب، و اخ لک في‌الجاهليه، قيل يا رسول‌الله و ما کان فعله؟ قال: کان سخيا يطعم الطعام، و يجود بالنوال، و ثدي ارضعتک حليمه بنت ابي ذؤيب، محمدباقر مجلسي، بحار‌الانوار، ج 108،  ص 211.

[39] . همان، ج 53، ص 108.